ابزار منو ثابت

ابزار منو ثابت

.:: وبلاگ شخصی علی رحیمی ::. - مطالب داستانک
.:: وبلاگ شخصی علی رحیمی ::.
وبلاگ شخصی علی رحیمی وبلاگ شخصی علی رحیمی وبلاگ شخصی علی رحیمی
درباره وبلاگ


علی رحیمی
سال دوم دبیرستان
آموزشگاه استعداد های درخشان
شهید بهشتی
شهرستان شاهرود
ایمیل : ali181277@gmail.com

مدیر وبلاگ : علی رحیمی
نویسندگان
بازی های پیش رو
شنبه 11/08/1392 ساعت : 16:15 هفته 10 لیگ برتر انگلیس : نیوکسل - چلسی زنده از شبکه سه

شنبه 11/08/1392 ساعت : 22:30 هفته 12 لالیگا : رایو والكانو - رئال مادرید زنده از شبکه سه

یکشنبه 12/08/1392 ساعت : 15:00 بازی معوقه هفته 11 جام خلیج فارس : سایپا - استقلال زنده از شبکه سه

یکشنبه 12/08/1392 ساعت : 15:30 هفته 15 جام خلیج فارس : نفت تهران - سپاهان زنده از شبکه ورزش

چهارشنبه 15/08/1392 ساعت : 15:15 هفته 15 جام خلیج فارس : پرسپولیس - استقلال خوزستان زنده از شبکه سه

جمعه 24/08/1392 ساعت : 15:30 جام ملت های آسیا مقدماتی-گروه B : تایلند - ایران زنده از شبکه سه




مجتبی جباری

یکی از معاونان سابق استقلال واسطه بازگشت جباری به جمع آبی پوشان شده است.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : مجتبی جباری، استقلال، سپاهان،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 شهریور 1392
آندرانیک تیموریان

باشگاه استقلال هنوز نتوانسته خواسته های مالی آندو تیموریان را برآورده کند. آبی ها در حالی فصل نقل و انتقالات توانستند خواسته های سرمربی تیمشان را برآورده کنند که به نظر می رسد در این فصل هم مشکلات مالی زیادی داشته باشند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : آندرانیک تیموریان، استقلال، فرصت، فوتبال، ایران، لیگ برتر،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 23 مرداد 1392

چهار تا مهندس برق، مکانیک، شیمی و کامپیوتر با یه ماشین در حال مسافرت بودن که یهو ماشین خراب میشه. خاموش می کنه و دیگه هر چی استارت میزنن روشن نمیشه.

میگن آخه یعنی چی شده ؟

مهندس برق میگه: احتمالاً مشکل از مدارها و اتصالاتو سیم کشی هاشه.یکی از اینا یه ایرادی پیدا کرده.

مهندس مکانیک میگه: نه بابا، مشکل از میل لنگ یا پیستوناشه که بخاطر کار زیاد انحراف پیدا کرده.

مهندس شیمی میگه: نه ، ایراد از روغن موتوره . سر وقت عوض نشده ، اون حالت روان کنندگیشو از دست داده.

می بینن مهندس کامپیوتر ساکته و هیچ چی نمیگه. بهش میگن : تو چی میگی ؟مشکل از کجاست ؟ چیکارش کنیم درست شه ؟

مهندس کامپیوتر یه فکری می کنه و میگه : نمیدونم ، ولی بنظرم پیاده شیم ، سوار شیم شاید درست شده باشه!!!





نوع مطلب : داستانک، دیگر ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 بهمن 1391

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی ...



ادامه داستان


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : گنجشک، خدا، آتش، داستانک،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1 بهمن 1391
زندگهای دیجیتالی <a href="http://tehrankids.com/index.php?do=static&page=faaleroozane" title="فال امروز">امروز</a>ی...

1- یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت که 3 نفر بیشتر نیستن 5 خط موبایل دارن!

 

2- واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه میز بغل دستی تو نشسته !

 

3- رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه!

 

ادامه مطلب را اصلاً از دست ندهید ... !



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانک، دیگر ...، 
برچسب ها : زندگی دیجیتالی، سرکاری،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 27 دی 1391

چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خوندن به تفریح رفته بودن و هیچ آمادگی برای امتحان نداشتن.

روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای رو سوار کردن . به این صورت که سر و صورتشون رو کثیف کردن و مقداری هم لباساشون رو پاره کردن و تو ظاهرشون تغیراتی رو به وجود آوردن .

بعد به دانشگاه پیش استاد رفتند. ماجرا را این طور برا استاد گفتن... که دیشب به یه مراسم عروسی در خارج از شهر رفته بودیم. و در راه برگشت از شانس بد ما یکی از لاستیک های ماشین پنچر شد وبا هزار زحمت وهل دادن ماشین رو به حایی رسوندیم و این طور بود که به امادگی لازم برای روز امتحان نرسیدیم در نهایت قرار میشه که استاد سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این چهار نفر برگزار کند.

اون ها هم خوشحال از این موفقیت سه روز تمام درس می خونن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن . استاد عنوان میکنه به خاطر خاص و خارج از نوبت بودن امتحان باید هرکدوم تو یه کلاس بشینند و امتحان بدن. انها هم به دلیل امادگی کامل موافقت میکنن...

امتحان حاوی دو سوال بود......

1نام و نام خانوادگی (6نمره)

2کدام لاستیک ماشین پنچر شد؟ (14نمره)

الف) لاستیک سمت راست جلو

ب)لاستیک سمت چت جلو

ج) لاستیک سمت راست عقب

د) لاستیک سمت چت عقب





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : دانشجو،
لینک های مرتبط :
یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت

دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟»

وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:

پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.

پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.

پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.

پوستر ها را در همه جا چسباندم.»

دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟»

وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم آن ها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم،  سپس دوم و بعد اول را دیدند!




نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : کوکا کولا،
لینک های مرتبط :
همه مداد رنگی ها مشغول بودند... 
به جز مداد سفید ! 
هیچ کسی به او کاری نمی داد...! 
همه میگفتند: تو به هیچ دردی نمی خوری !!! 
یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذگم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد... 
ماه کشید ، 
مهتاب کشید ، 
و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک تر شد ... 
صبح توی جعبه ی مداد رنگی  دیگر مداد سفیدی نبود ! 
جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد ...




نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نگاهمان را عوض کنیم

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند "‌چرا شما برای مداوای پسر تان به پزشک مراجعه نمی کنید؟! مرد مسن گفت ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم 

                                  

.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"چون او تا به حال نا بینا بوده و امروز برای اولین بار میتواند ببیند

 





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

حکایت اون مردی رو شنیده ای؟
که نزد روانپزشک مشهور شهر رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت :
دکتر در جوابش گفت: به فلان سیرک برو ... شنیده ام آنجا دلقکی هست بسیار شوخ و شاد ، آنقدر بخنداندت تا هرچه غم داری از یادت برود.
مرد لبخند تلخی زد و گفت:  من همان دلقکم ”…!






نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

مردی متوجه شد كه گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش كم شده است. به نظرش رسید كه همسرش باید سمعك بگذارد ولی نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دكتر خانوادگیشان رفت و مشكل را با او در میان گذاشت.

دكتر گفت: «برای این كه بتوانی دقیقتر به من بگویی كه میزان ناشنوایی همسرت چقدر است آزمایش ساده ای وجود دارد. ابتدا در فاصله ٤ متری او بایست و با صدای معمولی مطلبی را به او بگو. اگر نشنید همین كار را در فاصله ٣ متری تكرار كن. بعد در ٢ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد. این كار را انجام بده و جوابش را به من بگو

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان كنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: «عزیزم شام چی داریم؟»

جوابی نشنید. بعد بلند شد و یك متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: «عزیزم شام چی داریم؟»

باز هم پاسخی نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال كه تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: «عزیزم شام چی داریم؟»

باز هم جوابی نشنید . باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتكرار كرد و باز هم جوابی نیامد.

این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: «عزیزم شام چی داریم؟»

زنش گفت: «مگه كری؟ برای پنجمین بار میگم: خوراك مرغ !!!»






نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید. بچه ماشین بهش زد و فرار کرد. پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

سئوال جهانی
 از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه آن جالب بودسؤال از این قرار بود: نظر خودتان را راجع به راه حل كمبود غذا در سایر كشورها صادقانه بیان كنید؟ و جالب اینکه كسی جوابی نداد چون در آفریقا كسی نمی دانست 'غذا یعنی چه؟در آسیا كسی نمی دانست 'نظر' یعنی چه؟ در اروپای شرقی كسی نمی دانست 'صادقانه'یعنی چه؟در اروپای غربی كسی نمی دانست 'كمبود' یعنی چه؟ و درآمریكا كسی نمی دانست 'سایر كشورها'یعنی چه؟





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

دشمنی امریکا

مردی دارد در پارك مركزی شهر نیویورك قدم میزند كه ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله كرده است.

مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر می شود .

سرانجام سگ را می كشد و زندگی دختربچه را نجات می دهد.

پلیسی كه صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و می گوید:

« تو یك قهرمانی »

فردا در روزنامه ها می نویسند :

” یك نیویوركی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد “

آن مرد میگوید :

« اما من نیویوركی نیستم »

پس روزنامه های صبح مینویسند :

” آمریكایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد “

آن مرد دوباره میگوید :

« اما من آمریكایی نیستم »

« خوب ، پس تو اهل كجا هستی ؟ »

« من ایرانی هستم ! »

فردای آنروز روزنامه ها اینگونه می نویسند :

« یك تندروی مسلمان ایرانی، سگ بی گناه آمریكایی را كشت ! »






نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

حکایت خدا و گنجشک

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد....

 و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
"فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت

خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
"گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟... و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی "

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. "

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

 





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

وقتی از مایكل شوماخر که چندین سال متوالی در مسابقات رالی در دنیا اول شده است، رمز موفقیتش را پرسیدند، در جواب گفت: تنها رمز موفقیت من این است: زمانی كه دیگران ترمز می گیرند، من گاز می دهم!

پس تو هم برای موفق شدنت، اینگونه باش:

STUDY while others are sleeping.                                 (مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند)

 

DECIDE while others are delaying.                                        (تصمیم بگیر وقتی که دیگران مُردّدند

 

PREPARE while others are daydreaming.               (خود را آماده کن وقتی که دیگران درخیال پردازیند)

 

BEGIN while others are procrastinating.                        (شروع کن وقتی که دیگران در حال تعللند)

 

WORK while others are wishing.                           (کار کن وقتی که دیگران در حال آرزو کردند)

 

SAVE while others are wasting.                    (صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردند)

 

LISTEN while others are talking.                   (گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردند)

 

SMILE while others are frowning.                                 (لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگیند)

 

PERSIST while others are quitting.                        (پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردند)



ادامه ی داستان را اینجا بخوانید .


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

 این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.

 وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!

 راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

 با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.

 این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

 خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد.

 هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!

 تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.

 تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

 تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.

 نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.

 از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.

 دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

 وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود.





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

 امتحان پایانی فلسفه بود. استاد فقط یک سوال برای دانشجویان مطرح کرده بود.

سوال این بود "شما چگونه میتوانید من را متقاعد کنید که صندلی جلوی شما

نامرئی است؟"

تقریبا یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ های خود را در برگه

امتحان بنویسند، به غیر از یک دانشجوی تنبل که تنها ۵ ثانیه طول کشید تا جواب

را بنویسد !

چند روز بعد که استاد نمره های دانشجویان را به آنها داد، آن دانشجوی تنبل

بالاترین نمره ی کلاس را گرفته بود !!

او در جواب نوشته بود:

"کدام صندلی؟"

مسائل ساده رو پیچیده نکنین !!





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی ها اعلام کرد که به ازای هر میمون۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به گرفتن میمونها کردند. مرد هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید، ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند.. به همین خاطر مرد این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۴۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فهالیتشان را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی ها هم کمتر و کمتر شد، تا بالاخره روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزار های خود رفتند

 

این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و… در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی می شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این بار مرد تاجر ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون ۶۰ دلار خواهد داد، ولی چون برای کاری باید به شهر می رفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون ها را بخرد.

 

در غیاب تاجر شاگرد به روستایی ها گفت این همه میمون در قفس وجود دارد! من آنها را به ۵۰ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت تاجر آنها را به ۶۰ دلار به او بفروشید.. روستایی ها که وسوسه شده بودندپولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند. البته از آن به بعد دیگر کسی نه مرد تاجر را دید و نه شاگردش را..

 

و تنها روستایی ها ماندند و یک  دنیا میمون

 





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

مرد در حال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر ٥ ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد.

مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود.

در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد وقتی كودك  پدرخود را دید، با چشمانی آكنده از درد از او پرسید: پدر انگشتان  من كی دوباره رشد می كنند؟

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :

دوستت دارم پدر !





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سخنی از بهشت
آخرین اخبار ورزشی
اوقات شرعی
رنک گوگل
جستجوگر گوگل



در این وبلاگ
در كل اینترنت
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
وضعیت یاهو
کاسیو
به سایت ما خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای .:: وبلاگ شخصی علی رحیمی ::. محفوظ است
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات