ابزار منو ثابت

ابزار منو ثابت

.:: وبلاگ شخصی علی رحیمی ::. - مطالب آبان 1391
.:: وبلاگ شخصی علی رحیمی ::.
وبلاگ شخصی علی رحیمی وبلاگ شخصی علی رحیمی وبلاگ شخصی علی رحیمی
درباره وبلاگ


علی رحیمی
سال دوم دبیرستان
آموزشگاه استعداد های درخشان
شهید بهشتی
شهرستان شاهرود
ایمیل : ali181277@gmail.com

مدیر وبلاگ : علی رحیمی
نویسندگان
بازی های پیش رو
شنبه 11/08/1392 ساعت : 16:15 هفته 10 لیگ برتر انگلیس : نیوکسل - چلسی زنده از شبکه سه

شنبه 11/08/1392 ساعت : 22:30 هفته 12 لالیگا : رایو والكانو - رئال مادرید زنده از شبکه سه

یکشنبه 12/08/1392 ساعت : 15:00 بازی معوقه هفته 11 جام خلیج فارس : سایپا - استقلال زنده از شبکه سه

یکشنبه 12/08/1392 ساعت : 15:30 هفته 15 جام خلیج فارس : نفت تهران - سپاهان زنده از شبکه ورزش

چهارشنبه 15/08/1392 ساعت : 15:15 هفته 15 جام خلیج فارس : پرسپولیس - استقلال خوزستان زنده از شبکه سه

جمعه 24/08/1392 ساعت : 15:30 جام ملت های آسیا مقدماتی-گروه B : تایلند - ایران زنده از شبکه سه




راز نبوغ آلبرت اینشتین فاش شد

آلبرت اینشتین یکی از باهوش‌ترین انسان‌های روی زمین بود، به همین دلیل کنجکاوی محققان در بررسی ساختار مغز او طبیعی به نظر می‌رسد. البته همگی این محققان شانس بررسی مغز این دانشمند بزرگ را مدیون توماس هاروی هستند که تصمیم گرفت عیلرغم خواست اینشتین، مغز او را در فرمالدئید نگهداری کند، از آن عکس بگیرد و سپس این مغز استثنایی را به ۲۴۰ قسمت برش داده، از این برش‌ها اسلایدهای میکروسکوپی تهیه و آنها را برای محققان بسیاری ارسال کند. بررسی دقیق‌تر این تصاویر و برش‌ها نشان می‌دهد مغز اینشتین بیشتر از آنچه تاکنون گمان می‌کرده‌ایم با مغز انسان‌های عادی متفاوت است.  

این تصاویر که اندکی پس از مرگ اینشتین تهیه شده و به تازگی با دقت و تفصیل مورد بررسی قرار گرفته‌اند، نشان می‌دهند مغز او دارای چندین ویژگی غیرمعمول است که مسیر را برای توانایی‌های ذهنی فوق‌العاده اینشتین هموار کرده‌اند.

توماس هاروی، آسیب‌شناس بیمارستان پرینستون هنگام کالبدشکافی این فیزیکدان بزرگ مغز او را عیلرغم درخواست اینشتین پیش از مرگ از بدن او جدا و در فرمالدئید نگهداری کرد. او تعدادی عکس‌ سیاه‌وسفید از این مغز گرفت و سپس آنرا به ۲۴۰ قطعه برش داد. از هر یک از این قطعه‌ها برش‌هایی میکروسکوپی تهیه و آنها را برای بهترین آسیب‌شناسان عصبی جهان ارسال کرد. این کار به قیمت اخراج شدن از کار برای هاروی تمام شد.

اما کالبدشکافی مغز اینشتین در ابتدا چندان امیدوارکننده نبود. بررسی‌ها نشان می‌دادند مغز او کوچکتر از یک مغز متوسط است و از تغییراتی که با افزایش سن در هر مغزی رخ می‌دهد، در امان نمانده است. با این وجود هاروی این قطعات را در یک شیشه دهان‌گشاد حاوی فرمالدئید در دفتر خود نگهداری کرد و سال‌ها بعد آنها را در اختیار محققان دیگری قرار داد که به بررسی مغز اینشتین علاقمند بودند و موفق شدند با بررسی مجدد این نمونه‌ها به ویژگی‌های غیرمعمول متعددی پی ببرند.

تحقیقی که در سال ۱۹۸۵/۱۳۶۴ انجام شد، نشان می‌داد در دو بخش از مغز اینشتین تعداد سلول‌های غیرعصبی موجود در مغز (که گلیا نام دارند) به ازای هر نورون به شکل چشمگیری بیشتر از دیگر افراد است. پژوهش دیگری که یک دهه بعد منتشر شد نشان می‌داد لوب آهیانه او فاقد یک شیار و ساختار دیگری است که سرپوش آهیانه نامیده می‌شود. شاید عدم وجود این شیار باعث شده اتصالات عصبی در این ناحیه که وظیفه درک بهتر فضایی و مهارت‌های ریاضی متعددی مانند محاسبات را به عهده دارد، افزایش پیدا کند.


ادامه ی مطلب را در اینجا بخوانید .


نوع مطلب : دیگر ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 30 آبان 1391
آدولف هیتلر....................دیکتاتور آلمان.................... نقاش پوستر





نوع مطلب : دیگر ...، 
برچسب ها : آدولف هیتلر،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 آبان 1391
شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟
واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم.
هولمز گفت: چه نتیجه ای می گیری؟        
واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.


ادامه ی داستان را اینجا بخوانید .


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 28 آبان 1391

نگاهمان را عوض کنیم

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند "‌چرا شما برای مداوای پسر تان به پزشک مراجعه نمی کنید؟! مرد مسن گفت ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم 

                                  

.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"چون او تا به حال نا بینا بوده و امروز برای اولین بار میتواند ببیند

 





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

حکایت اون مردی رو شنیده ای؟
که نزد روانپزشک مشهور شهر رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت :
دکتر در جوابش گفت: به فلان سیرک برو ... شنیده ام آنجا دلقکی هست بسیار شوخ و شاد ، آنقدر بخنداندت تا هرچه غم داری از یادت برود.
مرد لبخند تلخی زد و گفت:  من همان دلقکم ”…!






نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

مردی متوجه شد كه گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش كم شده است. به نظرش رسید كه همسرش باید سمعك بگذارد ولی نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دكتر خانوادگیشان رفت و مشكل را با او در میان گذاشت.

دكتر گفت: «برای این كه بتوانی دقیقتر به من بگویی كه میزان ناشنوایی همسرت چقدر است آزمایش ساده ای وجود دارد. ابتدا در فاصله ٤ متری او بایست و با صدای معمولی مطلبی را به او بگو. اگر نشنید همین كار را در فاصله ٣ متری تكرار كن. بعد در ٢ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد. این كار را انجام بده و جوابش را به من بگو

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان كنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: «عزیزم شام چی داریم؟»

جوابی نشنید. بعد بلند شد و یك متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: «عزیزم شام چی داریم؟»

باز هم پاسخی نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال كه تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: «عزیزم شام چی داریم؟»

باز هم جوابی نشنید . باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتكرار كرد و باز هم جوابی نیامد.

این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: «عزیزم شام چی داریم؟»

زنش گفت: «مگه كری؟ برای پنجمین بار میگم: خوراك مرغ !!!»






نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید. بچه ماشین بهش زد و فرار کرد. پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

سئوال جهانی
 از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه آن جالب بودسؤال از این قرار بود: نظر خودتان را راجع به راه حل كمبود غذا در سایر كشورها صادقانه بیان كنید؟ و جالب اینکه كسی جوابی نداد چون در آفریقا كسی نمی دانست 'غذا یعنی چه؟در آسیا كسی نمی دانست 'نظر' یعنی چه؟ در اروپای شرقی كسی نمی دانست 'صادقانه'یعنی چه؟در اروپای غربی كسی نمی دانست 'كمبود' یعنی چه؟ و درآمریكا كسی نمی دانست 'سایر كشورها'یعنی چه؟





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

دشمنی امریکا

مردی دارد در پارك مركزی شهر نیویورك قدم میزند كه ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله كرده است.

مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر می شود .

سرانجام سگ را می كشد و زندگی دختربچه را نجات می دهد.

پلیسی كه صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و می گوید:

« تو یك قهرمانی »

فردا در روزنامه ها می نویسند :

” یك نیویوركی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد “

آن مرد میگوید :

« اما من نیویوركی نیستم »

پس روزنامه های صبح مینویسند :

” آمریكایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد “

آن مرد دوباره میگوید :

« اما من آمریكایی نیستم »

« خوب ، پس تو اهل كجا هستی ؟ »

« من ایرانی هستم ! »

فردای آنروز روزنامه ها اینگونه می نویسند :

« یك تندروی مسلمان ایرانی، سگ بی گناه آمریكایی را كشت ! »






نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

حکایت خدا و گنجشک

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد....

 و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
"فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت

خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
"گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟... و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی "

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. "

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

 





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

وقتی از مایكل شوماخر که چندین سال متوالی در مسابقات رالی در دنیا اول شده است، رمز موفقیتش را پرسیدند، در جواب گفت: تنها رمز موفقیت من این است: زمانی كه دیگران ترمز می گیرند، من گاز می دهم!

پس تو هم برای موفق شدنت، اینگونه باش:

STUDY while others are sleeping.                                 (مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند)

 

DECIDE while others are delaying.                                        (تصمیم بگیر وقتی که دیگران مُردّدند

 

PREPARE while others are daydreaming.               (خود را آماده کن وقتی که دیگران درخیال پردازیند)

 

BEGIN while others are procrastinating.                        (شروع کن وقتی که دیگران در حال تعللند)

 

WORK while others are wishing.                           (کار کن وقتی که دیگران در حال آرزو کردند)

 

SAVE while others are wasting.                    (صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردند)

 

LISTEN while others are talking.                   (گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردند)

 

SMILE while others are frowning.                                 (لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگیند)

 

PERSIST while others are quitting.                        (پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردند)



ادامه ی داستان را اینجا بخوانید .


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

 این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.

 وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!

 راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

 با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.

 این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

 خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد.

 هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!

 تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.

 تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

 تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.

 نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.

 از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.

 دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

 وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود.





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

با مامان و بابا داشتیم تلویزیون تماشا می کردیم که مامان گفت :

من خسته ام و دیر وقته . میرم بخوابم

مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول آماده کردن وسایل ناهار فردا شد .

بعدش همه لباسهای کثیف را در لباسشویی ریخت ، ظرفها را شست ، ، قفسه کتابها را مرتب کرد ، شکرپاش را پر کرد ، ظرفها را خشک کرد و در کابینت قرار داد وسماور را برای چایی صبحانه فردا پر از آب کرد ، پیراهن بابا را اتو کرد و دکمه لباس برادرم را دوخت . کتابهای ما را ازروی میز جمع کرد و دفترچه تلفن را سر جاش توی کشوی میز گذاشت .

گلدان ها را آب داد و چند دقیقه ای ایستاد و خیره نگاهشون کرد میدونستم که توی دلش داره با اونها حرف میزنه با اینکه پشتش به من بود مطمئن بودم که نگاهش پر از عشق و محبته ، بعد خم شد چند تا برگ را که زرد شده بودند چیدوریخت توی سطل آشغال اتاق که با خودش میبرد تا خالیش کنه .وجلوی درب حیاط بگذارد..

حوله خیسی را روی بند انداخت . ایستاد و خمیازه ای کشید ، کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب حرکت کرد . کنار میز ایستاد مقداری پول برای سفر شمرد و کنار گذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت ، نامه اداری را که باید پست میکرد دوباره مرور کرد در پاکت را چسباند ، آدرس را نوشت و تمبر زد ؛ لیست خرید خانه را هم روی کاغذی نوشت و هر دو را در کیفش گذاشت .

بعد دندانهایش را مسواک زد و ، برای بابا چایی ریخت . بابا گفت : " فکر کردم گفتی داری میری که بخوابی؟! " و مامان جواب داد : " درست شنیدی دارم میرم بخوابم

بعد چراغ حیاط را روشن کرد و درها را بست ، شعله بخاری را کم. کرد . به تک تک بچه ها سر زد و شنیدم که با برادر بزرگم صحبت میکرد . لباس های بهم ریخته را به چوب لباسی آویخت ، جورابهای کثیف را در سبد انداخت ، ساعت را برای صبح کوک کرد ، لباسهای شسته شده را پهن کرد ، جا کفشی را مرتب کرد و به لیست خرید چند مورد اضافه کرد ....

در همان موقع ، بابا تلویزیون را خاموش کرد ودر حالی که کاسه تخمه هایش تمام شده بود ودر عوض بشقاب پر از پوسته تخمه شده بود بدون اینکه ان را بر داردو بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت : " فیلم جالبی بود ، من میرم بخوابم " و بدون توجه به هیچ چیز دیگری ، دقیقا همین کار را انجام داد !

آیا چیز فوق العاده ای در این جریان نمی بینید ؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

 امتحان پایانی فلسفه بود. استاد فقط یک سوال برای دانشجویان مطرح کرده بود.

سوال این بود "شما چگونه میتوانید من را متقاعد کنید که صندلی جلوی شما

نامرئی است؟"

تقریبا یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ های خود را در برگه

امتحان بنویسند، به غیر از یک دانشجوی تنبل که تنها ۵ ثانیه طول کشید تا جواب

را بنویسد !

چند روز بعد که استاد نمره های دانشجویان را به آنها داد، آن دانشجوی تنبل

بالاترین نمره ی کلاس را گرفته بود !!

او در جواب نوشته بود:

"کدام صندلی؟"

مسائل ساده رو پیچیده نکنین !!





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

الو، الو، سلام خدا
الو، صدام میاد بالا؟

الو خدا كارت دارم
نذار كه شارژ كم بیارم

الو می خوام داد بزنم
خدایا پشت خط منم

الو میشه جواب بدی
به این دلم یه تاب بدی

الو دارم میشم خفه
باز این دلم توی صفه

الو دارم یه دنیا درد
كی با دل ما تا نكرد؟!

الو خدا بی قرارم
الو صداتو ندارم

الو خدا كجایی پس؟
خسته شدم از این قفس

الو پرم از استرس
شدم زیردردا پرس!

الو وقتی تنها میشم
فقط خودت میای پیشم

الو تو دسترسی خدا؟
حسابمو بده جدا

الو خدا، روم سیاهه
نذار برم به بیراهه

الو دلم خسته شده
بال و پرم بسته شده

الو میشه بدم پیام
رخصت میدی پیشت بیام؟

الو ببخشیدا خدا
اگه شدم پراز خطا!

الو خدا شارژ ندارم
پس دلو پیشت می ذارم





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی ها اعلام کرد که به ازای هر میمون۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به گرفتن میمونها کردند. مرد هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید، ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند.. به همین خاطر مرد این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۴۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فهالیتشان را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی ها هم کمتر و کمتر شد، تا بالاخره روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزار های خود رفتند

 

این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و… در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی می شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این بار مرد تاجر ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون ۶۰ دلار خواهد داد، ولی چون برای کاری باید به شهر می رفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون ها را بخرد.

 

در غیاب تاجر شاگرد به روستایی ها گفت این همه میمون در قفس وجود دارد! من آنها را به ۵۰ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت تاجر آنها را به ۶۰ دلار به او بفروشید.. روستایی ها که وسوسه شده بودندپولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند. البته از آن به بعد دیگر کسی نه مرد تاجر را دید و نه شاگردش را..

 

و تنها روستایی ها ماندند و یک  دنیا میمون

 





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391

مرد در حال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر ٥ ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد.

مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود.

در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد وقتی كودك  پدرخود را دید، با چشمانی آكنده از درد از او پرسید: پدر انگشتان  من كی دوباره رشد می كنند؟

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :

دوستت دارم پدر !





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1391




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سخنی از بهشت
آخرین اخبار ورزشی
اوقات شرعی
رنک گوگل
جستجوگر گوگل



در این وبلاگ
در كل اینترنت
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
نظر سنجی
وضعیت یاهو
کاسیو
به سایت ما خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای .:: وبلاگ شخصی علی رحیمی ::. محفوظ است
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic